متن درس ۴ کتاب فارسی کلاس دوم (فایل صوتی)

متن درس ۴ کتاب فارسی کلاس دوم (فایل صوتی)متن درس چهارم فارسی دوم ابتدایی کل کتاب
متن کتاب فارسی کلاس دوم / در این بخش متن درس چهارم فارسی کلاس دوم ابتدایی را برای شما دانش آموزان عزیز قرار داده ایم

متن درس مدرسه‌ی خرگوش‌ها کتاب فارسی دوم

درس ۴ : مدرسه‌ی خرگوش‌ها

بچه خرگوش‌ها منتظر معلم بودند. معلم با سبد هویج وارد شد، سلام کرد و پرسید:
«بچه‌ها فکر می‌کنید چرا خدا به ما گوش داده است؟»

پشمالو دستش را بلند کرد و گفت: «برای اینکه صداها را بشنویم.»

آموزگار لبخند زد و پرسید: «اگر گوش نداشتیم، چه می‌شد؟»

دم‌پنبه‌ای جواب داد: «هیچ صدایی را نمی‌شنیدم»

بچه خرگوش‌ها در سکوت، منتظر پرسش بعدی بودند که چشم قرمزی پرسید: «اگر صداها را نمی‌شنیدیم، چه اتفاقی برای ما می‌افتاد؟»

این بار خاکستری جواب‌داد: «خطرهایی برای ما پیش می‌آمد؛ مثلا صدای روباه‌ها و شغال‌ها را نمی‌شنیدیم.»

برفی ادامه داد: «از خیلی چیزها هم لذت نمی‌بردیم؛ مثل صدای پرنده‌ها و سرود خواندن بچه‌ها.»

آموزگار ادامه داد: «پس داشتن گوش‌های سالم خیلی مهم است. بچه‌ها آیا می‌دانید چه باید بکنیم تا گوش‌های ما سالم بمانند؟»

دم‌پنبه‌ای جواب‌داد: «باید از آن‌ها خوب مواظبت کنیم و همیشه آن‌ها را تمیز نگه داریم.»

زنگ مدرسه که به صدا درآمد، معلم گفت: «بچه‌ها، این هویج‌ها جایزه‌ی شماست که فکر کردید و پاسخ‌های خوبی دادید.»

چند دقیقه بعد، بچه خرگوش‌ها هویج در دست، با خوش‌حالی از کلاس بیرون رفتند.

متن تمیز باش و عزیز باش کتاب فارسی دوم ابتدایی

بخوان و بیندیش : تمیز باش و عزیز باش

همین حالا همیار را نصب کنید و همیشه یک معلم همراه خود داشته باشید.
"نصب از مایکت و بازار "

حَنایی پاکیزگی و نظافت را دوست نداشت، همیشه پَرهایش پُر از گرد و خاک بود. پرنده‌های همسایه همه از بوی بد او ناراحت بودند و از دستش شکایت می‌کردند. یک روز حنایی داشت از کنار لانه‌ی پَرطلا رد می‌شد. ناگهان صدای پَرطلا به آسمان رفت و گفت: «وای، وای چه بوی بدی! چه شکلی! به من نزدیک نشو!»

خال‌خالی که همسایه‌ی او بود، گفت: «حنایی تو چرا مثل همه، گودال آبی پیدا نمی‌کنی و خودت را در آن نمی‌شویی؟»

حنایی تَنَش را خاراند و گفت: «من دوست ندارم به حمّام بروم، از شست‌وشو بَدَم می‌آید.»

حنایی هر روز، به بازی می‌رفت و کثیف‌تر از روزِ قبل به لانه برمی‌گشت. بعد هم در لانه می‌نشست و شروع می‌کرد به خاراندنِ تَنَش.

… کم‌کم پَرهای حنایی شروع کرد به ریختن. روزها می‌گذشت و پرهای او، کم‌وکمتر می‌شد.

خال‌خالی که همسایه و دوستش بود، خیلی غُصّه می‌خورد و به او می‌گفت: «حنایی‌جان! برو خودت را بشوی. کم‌کم همه‌ی پرهایت می‌ریزد و زشت می‌شوی.»

امّا حنایی به این حرف‌ها گوش نمی‌کرد. یک روز خال‌خالی، پرنده‌های همسایه را جمع‌کرد و ماجرا را برای آن‌ها تعریف کرد. پرنده‌ها نشستند و فکر کردند. فکر کردند و فکر کردند، تا اینکه راهی پیدا کردند.

همه با هم به لانه‌ی حنایی رفتند. بدون اینکه او بداند، فوراً او را با نوک‌هایشان بلند کردند و شروع کردند به پرواز. حنایی هرچه تلاش می‌کرد و بال‌وپر می‌زد، فایده‌ای نداشت.

سرانجام به گودالِ آب رسیدند و حنایی را انداختند توی گودال. او خواست از گودال آب بیرون بیاید که دوستش خال‌خالی را روبه‌روی خودش دید.
حنایی دوباره خواست از گودال بیرون بیاید که خال‌خالی با صدای بلندی گفت: «بَه‌بَه، چقدر زیبا و خوشگل شدی! آفرین، حالا زود خودت را بشوی و بیا که همه منتظر تو هستند.»

حنایی با شنیدن این حرف، خودش را خوب شُست. بعد هم به کمک پرنده‌های دیگر به لانه برگشت. حنایی وقتی دید همه با او مهربانی می‌کنند و به او آفرین می‌گویند، تصمیم گرفت که پس از این، زودزود به حمّام برود تا همیشه پاکیزه و پیشِ همه عزیز باشد.

برای مشاهده سوالات و گام به گام کتاب‌های درسی خود، کافی است نام درس یا شماره صفحه مورد نظر را همراه با عبارت "همیار" در گوگل جستجو کنید.