متن درس دوازدهم فارسی چهارم ابتدایی متن کتاب فارسی چهارم / در بخش زیر متن کامل درس دوازدهم کتاب فارسی چهارم ابتدایی همراه با فایل صوتی قرار داده شده.
متن درس اتّفاق ساده فارسی چهارم
درس ۱۲ :: اتّفاق ساده
آن روز شیشهها را
باران و برف میشست
من مشق مینوشتم
پروانه ظرف میشست
وقتی که نامهات را
مادر برای ما خواند
بارانِ پشت شیشه
آرام و بیصدا ماند
در آن نوشته بودی
حال تو خوبِ خوب است
گفتی که سنگر ما
در جبهه جنوب است
گفتی که ما همیشه
در سایهی خداییم
گفتی که ما قرار است
این روزها بیاییم
از شوقِ سطر آخر
مادر بلند خندید
چشمان مهربانش
برقی زد و درخشید
یک قطره شبنم از گُل
بر روی برگ غلتید
یک قطره روی شیشه
مثل تگرگ غلتید
یک قطره از دل من
بر روی دفتر افتاد
یک اتفاق ساده
در چشم مادر افتاد
باران پشت شیشه
آمد به خانهی ما
آرام دست خود را
میزد به شانهی ما
متن درس دوست بچههای خوب صفحه ۹۸ فارسی چهارم
بخوان و بیندیش: دوست بچههای خوب
او مثل خیلی از پدربزرگها مهربان و صمیمی بود؛ آن قدر که دوست داشتی ساعتها کنارش بنشینی تا برایت قصّه بگوید و تو فقط گوش کنی. وقتی میخندید، چهرهاش مهربان میشد. نگاهت گره میخورد به لبهای پیرمرد و او تو را با خودش میبرد به سالها قبل به کوچه پس کوچههای محلّهی «خُرّمشاه» که دوران کودکی خود را آنجا گذرانده بود. سالهای زیادی از آن دوران گذشته است.
اکنون از زبان وی میخوانیم که میگوید: «محلّ تولّد من، آبادی خرّمشاه در حومهی شهر یزد است. به دلایلی مدرسه نرفتم و مختصر خواندن و نوشتن را از پدرم یاد گرفتم. مادربزرگم نیز قرآن را یادم داد. به خواندن کتاب بسیار علاقه داشتم؛ امّا در خانه، چهار پنج جلد کتاب بیشتر نداشتیم. یادم هست، آن قدر آنها را خوانده بودم که حفظ شده بودم. خانوادهام از نظر مالی، وضع خوبی نداشتند؛ امّا من از کودکی به آن عادت کرده بودم و راضی بودم. با وجود این، یک بار در کودکی به خاطر فقر حسرت خوردم و آن زمانی بود که دیدم پسرخالهی پدرم که دوستم بود و هر دو، هشت ساله بودیم، چند جلد کتاب داشت که من هم خیلی دلم میخواست آن کتابها را داشته باشم. آن کتابها گلستان و بوستان سعدی بودند. گلستان را با اشتیاق فراوان ورق زدم. دیدم قصّه دارد و کلّی عکسهای قشنگ، چقدر دلم میخواست آن کتاب مال من بود. ظلمی از این بزرگتر نبود؛ آن بچّه که سواد نداشت، کتاب را داشت و من که سواد داشتم، آن را نداشتم. آن شب رفتم توی زیرزمین و ساعتها گریه کردم.
در نوجوانی برای کار به یزد رفتم و در آنجا به بنّایی مشغول شدم؛ سپس در یک کارگاه جوراببافی کار کردم. در تمام مدّتی که کار میکردم، هیچ وقت کتاب گلستان را فراموش نکردم؛ امّا پول کافی برای خریدن آن نداشتم. هیجده ساله بودم که صاحب جوراببافی، یک کتابفروشی باز کرد و من را از بین کارگرهای کارگاه انتخاب کرد و به کتابفروشی برد. وقتی به کتاب فروشی رفتم، گمان میکردم به بهشت رسیدهام؛ چقدر رؤیایی بود! قفسههای پر از کتاب! در آنجا گویی دوباره متولّد شدم و کتاب خواندن من آغاز شد. در کتاب فروشی فهمیدم که چقدر بیسوادم و برای رسیدن به دانایی بیشتر باید تا میتوانم کتاب بخوانم. به همین دلیل، فقط خواندم و خواندم و خواندم …
سی و پنج ساله بودم که به فکر نوشتن قصّه برای کودکان افتادم. کتابهای زیادی خوانده بودم که داستانهای خوبی داشت؛ امّا زبان آنها کودکانه نبود. من آن داستانها را به زبان سادهتر نوشتم و به این ترتیب کتاب «قصّههای خوب برای بچّههای خوب» متولّد شد. حالا خیلی خوشحالم که بچّهها قصّههایم را میخوانند و از آنها لذّت میبرند. همیشه تنها دلخوشیام در زندگی، این بوده است که کتابهای جدیدی را که لازم داشتهام، بخرم و به خانه ببرم. اگر بدانم که یک هفتهی دیگر بیشتر زنده نیستم، تنها حسرتم این است که کتابهای نخواندهام، هنوز مانده است».
آیا میدانید نویسندهی کتاب «قصّههای خوب برای بچّههای خوب» کیست؟ در اینجا یکی از داستانهای این کتاب را میخوانیم.
دیدن خوبیها
روزی بود و روزگاری بود. حضرت عیسی (ع) با چند تن از یارانش از راهی میگذشت. به جایی رسیدند که لاشهی سگی افتاده بود؛ آن حضرت لحظهای ایستاد؛ کمی با خود اندیشید و به همراهانش گفت: «دربارهی آنچه میبینید، چه فکر میکنید؟»
همراهان نگاهی به یکدیگر کردند؛ امّا نمیدانستند که منظور ایشان چیست.
یکی پاسخ داد: «اینکه فکر کردن نمیخواهد؛ لاشهی حیوانی است که مرده است!»
دیگری گفت: «چه منظرهی ناراحت کنندهای!»
شخص دیگر گفت: «چقدر زشت است».
نفر بعد گفت: «به آن نباید دست زد؛ ممکن است بیماریاش به ما سرایت کند».
یکی دیگر گفت: «وقتی هم زنده بود، تنش پاک نبود؛ حالا که مرده است، بدتر!»
آخِری هم گفت: «عجب بدجنس است! هنوز دهانش باز است؛ مثل اینکه میخواهد کسی را گاز بگیرد».
پس از اینکه هر یک از یاران چیزی گفت، آن حضرت فرمود: «ای دوستان! همهی اینها که دیدید و گفتید، درست است؛ امّا چیزهایی هم بود که شما ندیدید. این سگ تا زنده بود برای صاحبش حیوان باوفایی بود؛ خوب پاسبانی میکرد و دوست و دشمن را میشناخت؛ چه دندانهای سفیدی دارد …؛ آری دوستان خوبم! با هر چه روبهرو میشوید، فقط بدیها و زشتیهایش را نبینید!»
متن حکایت نگاه پنهان صفحه ۱۰۲ فارسی چهارم
حکایت: نگاه پنهان
شخصی به یکی از دوستانش نامه مینوشت. کسی پهلوی او نشسته بود و از گوشهی چشم، نوشتههایش را میخواند.
نویسنده، متوجّه نگاههای پنهان او شد و از این کار ناپسندش، به خشم آمد و در نامهاش نوشت: «اگر پهلوی من، دزدی ننشسته بود و نوشتهی مرا نمیخواند، همهی اسرار خود را برایت مینوشتم!»
وقتی آن شخص این جمله را دید؛ گفت: «من نامهی تو را نمیخواندم».
نویسنده گفت: «اگر نمیخواندی، پس از کجا دانستی که یاد تو در نامه هست؟»
- hamyar
- hamyar.me/?p=54554