معنی حکایت جوان و راهزن فارسی پنجم✅ صفحه ۱۳۸ و ۱۳۹

معنی حکایت جوان و راهزن فارسی پنجم✅ صفحه ۱۳۸ و ۱۳۹

حکایت جوان و راهزن فارسی پنجم

معنی حکایت جوان و راهزن فارسی پنجم✅ صفحه ۱۳۸ و ۱۳۹

حکایت جوان و راهزن فارسی پنجم

معنی فارسی پنجم /

در دل داشت: قصد و نیت داشت دینار: سکه ی طلا
به سبب: به علت توشه ی سفر من است: خوراک و آذوقه سفرم است.
درگذشت: فوت (مرد) ناپسند: زشت
راهزنی: غارتگری، دزدی صمیمی: بسیار نزدیک
سکه: پول فلزی هم نشین: دوست
صادق: راستگو دست به راهزنی نزنم: دزدی نکنم

جوانی، آرزوی رفتن به خانه‌ کعبه را در دل داشت؛ امّا به سبب عشق و محبّت زیادی که به مادرش داشت، نمی‌توانست او را ترک کند.
معنی:  یک روزی شخص جوانی قصد رفتن به خانه کعبه را داشت، اما به دلیل عشق و علاقه ای که به مادرش داشت، نمی توانست او را ترک کند و تنها بگذار.

پس از درگذشت مادر، پولی فراهم آورد و راهی سفر حج شد.
معنی:  پس از فوت (مرگ) مادرش، پولی به جمع کرد (بدست آورد) و راهی سفر حج شد.

هنوز راه زیادی نرفته بود که راهزنی به او رسید و گفت: «چه قدر سکّه همراهِ خود داری؟».
معنی:  هنوز راه زیادی را طی نکرده بود که یک غارتگر (دزد جاده) به او رسید و گفت: چه مقدار سکه (پول فلزی) همراه خودت داری؟

جوان که بسیار پاک و صادق بود، گفت: «درست، پنجاه دینار با خود دارم که توشه‌ سفرِ من است».
معنی:  آن شخص جوان که بسیار پاک و راستگو بود، به غارتگر (دزد) گفت: دقیقا پنجاه سکه طلا همراه خودم درم که آذوقه سفر من است.

راهزن سکّه‌ها را برداشت و شمرد و همه‌ آنها را به جوان، بازگرداند و گفت: «راست‌گویی تو باعث شد که من از کار ناپسند خود شرمنده شوم و از این پس، دست به راهزنی نزنم.
معنی:  آن دزد تمام سکه ها را برداشت و شمر و بعد همه آنها را به جوان پس داد و گفت: راستگویی و صداقت تو باعث شد که من از کار زشت و بد خودم شرمنده شوم و از این به بعد دیگر دست به دزدی نزدم.

اکنون حاضرم اسب خود را به تو دهم تا با آن به سفر حج بروی».
معنی:  و اکنون حاضرم که اسب خودم را به تو بدهم تا با آن به سفر حج خود بروی.

مرد جوان پذیرفت که با او هم سفر شود. پس از آن، سال های سال مانند دوستانِ صمیمی و یک دل، همراه و هم نشین بودند.
معنی:  مردم جوان نیز قبول کرد که با او هم سفر شود. پس از آن ماجرا، آنها سال های زیادی دوستان بسیار نزدیک و صمیمی، همیشه همراه و هم نشین (دوستان) هم بودند.

جواب صفحه ۱۳۹ حکایت جوان و راهزن فارسی پنجم

حکایت جوان وراهزن با کدام مثل ارتباط دارد ؟
🔳تا تنور گرم است نان را بچسبان.
🔳 تنبل نرو به سایه، سایه خودش می‌آیه.
🔳 سنگ مُفت، گنجشک مُفت.
🔳 تهی پای رفتن، به از کفش تنگ.
🔳 بادآورده را باد می‌برد.
✅ راستی، راه نجات است.
🔳 داشتم داشتم حساب نیست، دارم دارم حساب است.

صفحه ۱۳۹ حکایت جوان و راهزن فارسی پنجم

برای مشاهده سوالات و گام به گام کتاب‌های درسی خود، کافی است نام درس یا شماره صفحه مورد نظر را همراه با عبارت "همیار" در گوگل جستجو کنید.