متن درس ۲ کتاب فارسی کلاس دوم (فایل صوتی)

متن درس ۲ کتاب فارسی کلاس دوم (فایل صوتی)متن درس دوم فارسی دوم ابتدایی کل کتاب
متن کتاب فارسی کلاس دوم / در این بخش متن درس دوم فارسی کلاس دوم ابتدایی را برای شما دانش آموزان عزیز قرار داده ایم

متن درس مسجد محلّه‌ی ما کتاب فارسی دوم

درس ۲ : مسجد محلّه‌ی ما

مردم محله‌ی ما بسیار خوش‌حال بودند. کار بنّایی مسجد، تازه تمام شده بود. مردم می‌خواستند برای اوّلین بار، نماز را به جماعت در این مسجد بخوانند. مسجد چراغانی شده بود. حوض مسجد پُر از آب بود. مهدی با پدر و مادرش، گُلدان‌های پُرگلی را که آورده بودند، کنار حوض قرار دادند. چند نفر هم شیرینی و شربت به مردم می‌دادند.

بعد از نماز، امام جماعت از همه‌ی کسانی که در ساختن مسجد، کمک و همکاری کرده بودند، تشکّر کرد و گفت: «مسجد خانه‌ی خداست. وقتی برای خواندنِ نماز به مسجد می‌آییم، از حال یکدیگر باخبر می‌شویم و با هم‌فکری، می‌توانیم کارهای خوب و بزرگ انجام بدهیم.»

هنگامی که مهدی با پدر و مادرش از مسجد خارج می‌شدند، مهدی رو به مادرش کرد و گفت: «من با دقّت به حرف‌های پیش‌نماز گوش دادم. سخنان او جالب بود. من همیشه فکر می‌کردم مردم برای نماز خواندن به مسجد می‌آیند؛ نمی‌دانستم که مسجدِ محلّه‌ی ما کلاس‌های آموزش قرآن، نقاشی، رایانه و عکّاسی دارد. در آنجا کتاب‌خانه‌ی خوبی نیز برای کودکان وجود دارد. مادرجان! من هم دلم می‌خواهد در یکی از این کلاس‌ها شرکت کنم و از کتاب‌خانه‌ی آنجا استفاده کنم.»

مادر و پدر لبخندی به مهدی زدند و با هم به طرف خانه رفتند.

بخوان و بیندیش

چغندر پُر برکت

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ‌کس نبود. پیرمرد و پیرزنی با دو نوه‌ی کوچکشان در مزرعه‌ای زندگی می‌کردند. پیرمرد هر سال در مزرعه‌اش چیزی می‌کاشت. آن سال هم تصمیم گرفت چغندر بکارد.

پیرمرد و پیرزن و نوه‌هایشان مثل هر سال، زمین را آماده کردند و تُخمِ چغندر را پاشیدند. چیزی نگذشت که مزرعه، سرسبز شد و برگِ چغندرها بزرگ و بزرگتر شدند.

یک روز پیرزن خواست آش‌چغندر بپزد. پیرمرد گفت:«همین حالا می‌روم و برایت یک چغندرِ رسیده می‌آورم.»

پیرمرد به مزرعه رفت و چغندری را انتخاب کرد. بعد هم برگ‌های آن را گرفت و کشید امّا چغندر بیرون نیامد. پیرمرد که خسته شده بود، پیرزن را صدا کرد. پیرزن آمد. پیرمرد برگ‌های چغندر را گرفت.

پیرزن شالِ‌کمر پیرمرد را گرفت. با هم کشیدند و یک صدا خواندند:«چغندرک، چغندرک، آی‌شیرینک، بیا، بیا. بیرون‌بیا. از دل خاک بیرون‌بیا. با یک‌تکان، با دوتکان، با سه‌تکان، …» اما فایده‌ای نداشت. چغندر از خاک درنیامد که نیامد. پیرزن نوه‌هایش را صدا کرد. نوه‌های پیرمرد و پیرزن به کمک آن‌ها آمدند. پیرمرد برگ‌های چغندر را گرفت. پیرزن‌شال کمر پیرمرد را گرفت. پسرک دامن مادربزرگش را گرفت و دخترک گوشه‌ی کُت برادرش را. کشیدند و کشیدند و یک‌صدا خواندند:«چغندرک، چغندرک، آی‌شیرینک، بیا، بیا. بیرون بیا. از دل‌خاک بیرون بیا. با یک تکان، با دو تکان، با سه تکان، با چهار تکان، …»

چغندر بالاخره از خاک درآمد. از آن طرف پیرمرد و پیرزن، پسرک و دخترک به زمین افتادند امّا وقتی چشمشان به چغندر افتاد، از خوش‌حالی فریاد کشیدند:«وای، چه چغندری، شیرینکی، چقدر بزرگ، چقدر بزرگ، … چقدر … بزرگ …!»

زودتر از آنکه فکرش را بکنید، سر و کلّه‌ی همسایه‌های پیرمرد و پیرزن پیدا شد. همه از دیدن چغندری به آن بزرگی تعجّب کرده بودند.

همین حالا همیار را نصب کنید و همیشه یک معلم همراه خود داشته باشید.
"نصب از مایکت و بازار "

آن روز پیرزن یک دیگِ بزرگ آشِ‌چغندر پخت و آن را میان همسایه‌ها تقسیم کرد؛ چه آش خوش‌مزه‌ای! چه چغندر پربرکتی!

برای مشاهده سوالات و گام به گام کتاب‌های درسی خود، کافی است نام درس یا شماره صفحه مورد نظر را همراه با عبارت "همیار" در گوگل جستجو کنید.