متن درس هشتم فارسی کلاس ششم متن کتاب فارسی ششم /در این بخش از همیار برای شما عزیزان متن کامل درس هشتم فارسی ششم همراه با فایل صوتی را قرار داده ایم. این محتوا بهصورت کامل و با توجه به نیازهای دانشآموزان در سطح پایه ششم ابتدایی طراحی شده است.
متن درس دریاقُلی کتاب فارسی ششم
درس ۸ :: دریاقُلی
در تاریخ، انسانهای بسیاری بودهاند که همهی توان و جانِ خود را برای رسیدن به هدف خویش فدا کردهاند و گاهی نجات مردمی یا آیندهی ملّتی به هوشیاری و فداکاری و تصمیمِ بهنگام و جانفشانیِ به موقع یک نفر یا جمعی محدود، وابسته میشود. در همهی جوامع بشری، فداکاری چنین انسانهایی را ارج مینهند و تلاش میکنند خاطرهی آنها را در تاریخ و ادبیات و آثار هنری خود حفظ کنند.
در داستانهای کهن ایرانی، آرش، دلاورمردی بود که وقتی قرار شد کمانداری ایرانی، تیری رها کند و هرجا که تیر فرود آمد، مرز ایران باشد، دلیرانه بر قلّهی دماوند برآمد و تیری در چلّهی کمان نهاد و با پرتاب کردن آن، سرزمین ایران را از بیگانگان رهایی بخشید و جان خود را در این راه فدا کرد. خاطرهی این جان فشانی در راه پاسداری از میهن، هنوز در یادها زنده است. این سرزمین در هر روزگاری، پهلوانان و نام آوران بیشماری را در خود پرورانده است.
شهید «دریاقُلی سورانی» یکی از دلاورمردان دوران دفاع مقدس بود که در نخستین ماههای جنگِ تحمیلی با فداکاری شگفت انگیز خود، مانع سقوط شهر آبادان شد. شغل دریاقُلی، اوراق فروشی بود. او در آن هنگام به همراه فرزند خردسال خود در گورستانی از اتومبیلهای فرسوده در «کوی ذولفقاری» در حاشیهی آبادان زندگی میکرد. در یک شب تاریک، ناگهان متوجه شد که سربازان دشمن بعثی به صورتی غافلگیرکننده از رودخانهی بهمن شیر گذشتهاند و میخواهند شهر شهر محاصره شدهی آبادان را به اشغال کامل خود در بیاورند. دریاقُلی، فوراً بیسر و صدا سوار بر دوچرخه شد و به راه افتاد.
دریاقلی در آن شب پاییزی نهم آبان ماه ۱۳۵۹ با همهی توان و قدرت، رکاب میزد. انگار کسی در گوشش میگفت: «دریاقلی رکاب بزن، همه چیز به جوانمردی تو وابسته است. اگر کوتاهی کنی، همهی شهر و دیار نابود خواهد شد.
دریاقلی! رکاب بزن، یا علی بگو / چشم انتظار همت تو، دین و میهن است
فردا اگر درنگ کنی، کوچههای شهر / میدانِ جنگ تن به تن و تانک با تن است
از راه اگر بمانی و روشن شود هوا / تکلیف شهر خاطرههای تو، روشن است
دریاقُلی! به وسعتِ دریاست نام تو / تاریخ در تلفّظِ نام تو اَلکَن است
امّا دریاقُلی، همچو دریایی خروشان بود، با تمامِ وجود تلاش میکرد از میان گشتیهای دشمن و آتش خمپارهها بگذرد و زودتر از سربازان بعثی، خود را به شهر برساند.
او توانست، کوی ذولفقاری تا شهر آبادان را در کوتاهترین زمان، رکاب بزند و خود را به سرعت به شهر برساند و با فریادهایش، مردم و مدافعان شهر را از نفوذ دشمن باخبر کند.
مردم و مدافعان آبادان، بیدرنگ به هر وسیلهای که ممکن بود در برابر دشمن به کار آید به مقابله با دشمن پرداختند و توانستند در نبردی نابرابر، که در تاریخِ دفاع مقدّس به نام «عملیات کوی ذولفقاری» معروف است، نفوذ دشمن را به آبادان ناکام بگذارند و او را با تلفات بسیار و شکستی سخت به عقب برانند.
دریاقُلی در همین نبرد به شدت زخمی شد و در راه انتقال به پشت جبهه به شهادت رسید. مزار این شهید دلاور در بهشت زهرا (س) در تهران قرار دارد.
بیشک اگر دریاقُلی در آن شب سرنوشتساز، دچار ترس و تردید میشد و اگر تنها به نجات خود و خانوادهاش میاندیشید یا اگر اندکی کوتاهی میکرد و نمیتوانست به موقع خود را به شهر برساند، خدا میدانست چه اتفاقات ناگواری میافتاد!
متن بخوان و بیندیش تندگویان کتاب فارسی ششم
بخوان و بیندیش (تندگویان)
جنگ در مناطقِ جنوبی و غربی میهن عزیز ما تازه آغاز شده بود. در یکی از جبههها، نیروهای دشمن در حدود چهل پنجاه نفر از هموطنان ما را به اسارت گرفته بودند. وزیر نفت جمهوری اسلامی ایران نیز در میان این اسیران بود.
محمّدجواد تندگویان در خرداد ماه سال ۱۳۲۹ در جنوب شهر تهران به دنیا آمد. محیط خانه، او را از همان دوران کودکی با اسلام و قرآن و درس محبّت به خاندان پیامبر آشنا کرد. زینت خانهشان کتاب بود. پدرش کتابها را با صدای بلند میخواند و او آنچه را میشنید در حافظهی خود، نگه میداشت و برای دوستانش بازگو میکرد.
تندگویان در دوران تحصیل، دانشآموزی جدّی و ساعی بود و بیشترِ خرج تحصیل خود را از راه کار کردن تأمین میکرد. یکی از اقدامات مردمی برای رشد و گسترش فرهنگ اسلامی در آن سالها، تأسیس هیئتهای جوانان در جنوب شهر بود. این هیئتها با کمک افراد متدیّن شکل میگرفت. جواد با حضور در یکی از این هیئتها، که در محلّهی «خانیآباد» تشکیل شده بود، تلاشهای انقلابی خود را به طور جدّی آغاز کرد. «جهان پهلوان تختی» هم در این جلسات، شرکت میکرد.
پس از پایان دورهی دبیرستان در امتحان ورودی چند دانشگاه قبول شد و از آن میان تحصیل در رشتهی مهندسی پالایش نفت در دانشکدهی نفت آبادان را انتخاب کرد.
در دانشکدهی نفت آبادان در کنار تحصیل علم، دانشجویان را با حقایق اسلام آشنا و به مبارزه با حکومت شاه تشویق میکرد. پس از پایان دانشکده، در دورهی سربازی، به جرم انتشار اعلامیهی رهبر محبوب خود، امام خمینی (ره) که در آن زمان در کشور عراق در تبعید به سر میبرد، دستگیر شد و به زندان افتاد. در دورهی زندان، هم زمان با تحمّل انواع شکنجه به دفاع از اسلام و گسترش مطالعات خویش ادامه داد. هم زمان با نخستین سالهای آزادی وی از زندان، قیامهای مردمی برای شکل گیری انقلاب اسلامی آغاز شد. مهندس تندگویان، که تحقّق همهی امیدها و آرزوهای خود را در پیروزی انقلاب اسلامی میدید، همراه با ملّت به پا خاستهی ایران به صحنهی مبارزه، قدم گذاشت.
شهید تندگویان، پس از پیروزی انقلاب اسلامی، مدیر شرکت ملی مناطق نفت خیز جنوب شد و پس از چندی به عنوان وزیر نفت در دولت جمهوری اسلامی ایران انتخاب گردید. در شهریور ماه همان سال (۱۳۵۹)، نیروهای عراقی به کشور ما حمله کردند و جنگ آغاز شد. پالایشگاهِ آبادان و لولههای انتقالِ نفت به شدّت آسیب دید. تندگویان مرتبّاً در کنار کارگران و مهندسان و در نزدیکی صحنههای پرخطر جنگ، حضور مییافت. در یکی از همین بازدیدها بود که در تاریخ ۱۳۵۹/۸/۹ همراه معاونان خویش به اسارت نیروهای دشمن درآمد. همین که متوجّه شدند او وزیر نفت است، وی را به بغداد بردند.
تندگویان در زندانهای بغداد نیز از یاد خدا و تلاوت قرآن غافل نبود؛ زیر شکنجههای بیرحمانهی دژخیمان حکومت صدّام، مانند کوهی استوار ایستادگی و مقاومت کرد.
جنگ تحمیلی پس از هشت سال، با فداکاری و دفاع دلیرانهی مردم ایران پایان یافت و مبادلهی اسیران آغاز شد. اسیران جنگی که در زندانهای صدّام گرفتار بودند، به میهن بازگشتند و مردم قدرشناس ایران به گرمی از آنان استقبال کردند. این رزمندگان فداکار را به پاس ایثار و استقامتشان «آزادگان» نامیدند؛ امّا از تندگویان دلاور، خبری نشد.
دولت جمهوری اسلامی ایران برای آزادی مهندس تندگویان، تلاش فراوان کرد و به همهی مدّعیان دروغین حقوق بشر، شکایت نوشت امّا تلاشها بینتیجه ماند. سرانجام، معلوم شد که این مهندس شجاع، که همهی وجودش از ایمان به خدا و عشق به اسلام و انقلاب سرشار بود، زیر شکنجهی ظالمانهی نیروهای دشمن، غریبانه به شهادت رسیده است؛ امّا تاریخ شهادت او را کسی نمیداند. آنان که میدانند، خاموش ماندهاند. عاقبت، یوسف گم گشته پیدا شد و پیکر پاک او را در آذرماه سال ۱۳۷۰ پیچیده در پرچم سه رنگ جمهوری اسلامی ایران به وطن بازگرداندند.
«زندگینامهی شهید تندگویان» با کمی کاهش
«دلا دیدی آن عاشقان را؟
جهانی، رهایی در آوازشان بود
و در بند، حتّی
قفس، شرمگین از شکوفاییِ شوقِ پروازشان بود!»
- hamyar
- hamyar.me/?p=54752
بسیار عالی 👌🪷
عالی ممنون 👌🙏🏻❤️
ماشاالله 👍🏻